داستان یک انقراض ...


یه روز یه آدمی بود ... که جزء معدود آدمای زنده ی روی زمین بود ... وقتی که خیلیا مرده بودن ... توی یه نیم کره ی زمین ، فقط یه نفر مونده بود ...  


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 15 فروردین 1391    | توسط: سعید ...    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

زندگی سگی ...


میگن باید بزرگ شیم ...
بزرگ ... بزرگ ... بزرگ تر ... آها ... یکم دیگه بزرگتر ... اه ! عرضه ی بزرگ شدنم نداری ... پس به چه دردی میخوری تو ؟

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 28 اسفند 1390    | توسط: سعید ...    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

تست روانشناسی بر مبنای میوه

روی میز صبحانه شما این میوه‌ها را گذاشته شده‌اند که یکی را باید انتخاب کنید:
 




 سیب
 موز
  توت فرنگی
  هلو
  پرتقال

 اولین انتخاب شما کدام خواهد بود؟
لطفاً خوب فکر کنید و به میز غذا حمله‌ور نشوید!
این یک امتحان بزرگ است و نتایج آن شما را متحیر خواهد کرد.
انتخاب شما چیزهای عجیبی در مورد شما خواهد گفت.
باز هم فکر کنید و قبل از انتخاب‌کردن به انتهای نامه نروید.
پس از انتخاب برای شناخت خودتان نتیجه را در ادامه مطلب ببینید.
عجله نکنید، خوب فکر کنید!
اگر انتخاب نهایی را کردید برای دیدن جواب به ادامه مطلب بروید.....

نوشته شده در تاریخ جمعه 21 بهمن 1390    | توسط: بهرام ...    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

ترم 5 ؟




یه ترم دیگه هم اومد و رفت  ، ما بازم نفهمیدیم چی شد ! البته نه این که اصلا نفهمیده باشیم چی شده ها . چرا ! یه چیزایی فهمیدیم . ولی کامل نفهمیدیم چی شد .   هر چند بعضیا اعتقاد داشتن کامل فهمیدن ... که خب اگه فهمیدن خوش به حالشون دیگه !

انگار همین دیروز بود . بهرام اومد نشست جلو سعید . اول یه 10 ثانیه ای چشم تو چشم به هم نیگا کردن . بعد بهرام برگشت گفت : سعید تو این ترم چه درسایی میخوای ورداری ؟

سعیدم همینجوری نیگاش کرد ...

انگار همین دیروز بود ، بازم با خودمون عهد بستیم که این ترم درسامونو به روز بخونیم . و بازم همه چی رو به دوران فرجه واگذار کردیم .

انگار این ترمم با ترمای پیش فرقی نداشت . :|

ولی هر چی هم که بگیم ، این ترم با ترمای قبل فرق داشت .

درسته بازم آخر ترم ، سرجلسه ی امتحان ، به جای نوشتن حل سئوالا ، داشتیم نامه مینوشتیم که استاد تو رو خدا رحم کن .

درسته بازم آخر ترم ، قبل از امتحان یه جور استرس داشتیم ، بعد از امتحان یه جور دیگه .

ولی این ترم با ترمای قبل فرق داشت .

این ترم ، آروم ترین ترم دوران دانشگاه بود .

این ترم ، ترمی بود که شاید برای درسمون ، فرقی با ترمای قبل نداشت ، ولی برای زندگیمون یه ترم طلایی بود .

چیزایی که این ترم یاد گرفتیم ، توی هیچ کلاسی تدریس نشد . هیچ امتحانیم براش ازمون گرفته نشد .

درسایی که همین آرامش به ما داد . نمیدونم این آرامش از کجا اومد . شاید خودمون کسبش کردیم . شاید یه موهبت الهی بود .

آدم حتی وقتی که به نظر میاد هدفی نداره ، نا خودآگاه دنبال چیزی میگرده . چیزی شاید حتی خودشم خبر نداره چیه . فقط وجودش داره دنبال اون هدف میره . شاید این هدف این باشه که میخوایم چیزی رو به خودمون اثبات کنیم . شاید استرس هایی که داریم ، به خاطر همین هدفای ظاهرا نامشخص ما باشه . ولی بالاخره ، یه جایی به این هدف میرسیم . جایی که حتی خودمونم انتظارشو نداریم .

خببببببببببببببب . بیایم بیرون از این بحث . زیادی فلسفی شد .

ترم اینجوری شروع شد.با کلی دلتنگی از تابستون واسه شب نشینیامون.بعد دیدیم زیادی بی محتواس...برنامه رو یخورده تغییر دادیم.تغییری که شاید الان داریم اثراتشو میبینیم.

ولی....

از حق نگذریم ترمه جالبی بود...

حرفایی شنیدیم در طول این ترم که واقعا خندیدیم.البته  در حده مغزه کوچیکمون هم بهشون فکر کردیم.نهایتا به این رسیدیم که هر کسی میتونه حرفه خنده دار بزنه.ولی واقعا تاسف اور بودند.

هرچی بود و نبود و ......ترمه جالبی بود واسمون.

اساتید هم این ترم سنگه تموم گذاشتن.کم حال ندادن....خوب بود.

امید است به دورانی بهتر.


نوشته شده در تاریخ دوشنبه 3 بهمن 1390    | توسط: سعید و بهرام ...    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

رویای خیس ...



امروز ، نا خودآگاه به یاد خاطره ای افتادم ... چند  سال پیش ، در همین حوالی ...

نسیمی خنک ، مانند ملحفه ای نرم ، با کرشمه از روی صورتم می گذشت و مرا از خواب بیدار می کرد ... آفتاب ، مانند پدری مهربان ، سایه ای بر روی بدنم افکنده بود ... کف دستانم ، از خنکای شبنم روی سبزه ها ، شادمان بود و بی اختیار ، می رقصید ... صدای نفس های خود را می شنیدم ... می شنیدم که چطور در خط صاف زندگی قدم میگذاشتند ... جریان خون را در بدنم حس می فهمیدم ... رفت را در رگ های سرخ ... و برگشت را در رگ های سیاه ... ناگاه ، چشمانم را باز کردم ... چند تکه ابر بیشتر در آسمان نبود ... چهار پرنده بود و یک دنیای نه چندان سخت ...

پاهایم درون کفشی نبود ... لباسی روشن به تن داشتم ... گردنبندی از موهب های خدا بر گردن ... و روح ... روحی جوان و سر زنده داشتم ...

*

به طرفی نگاه کردم ... در میان دو کوه ... بین درختان کهنسال ... و در کنار رودی آرام ... جاده ای دیدم که در آن نشانه ای کاشته شده بود ... اگر چه دیده نمی شد ... ولی شنیده می شد ... دستی بر زمین زدم ... زمین هم کمکم کرد ... از جای خود بلند شدم ... باری نداشتم ... از فکر خود آگاه ، قدم در جاده ای گذاشتم که در آغازش ، پایانم را می دیدم ... پروانه ها ، در باد ، چنان شنا می کردند که انگار در بهشت اند ... بوی گاو از کنار جاده می آمد ... به کناری نگاه کردم ... چهار گاو را دیدم که در بیشه زاری ، شکم خود را پر میکردند ... اگر چه گاهی پهنی هم می ریختند ... اما زندگی می کردند ...

در مسیر ، به دهکده ای رسیدم ... دهکده ای که خانه هایی از جنس گل داشت ... یعنی از جنس همه چیز ... در کنار هر پنجره ، گلی کاشته بودند ... در میان هر دو خانه ، درختی ... و در هر کوچه ، محبت ... از پیری سراغ کدخدا را گرفتم ... پیر گفت : تو به دنبال خدا میگردی یا کدخدا ؟!

سپس به خانه اش رفت و آینه ای آورد و به دستم داد ... مردم دهکده ، جمع شدند و آوازی برایم خواندند ... لبخندی به من زدند و مرا رهسپار پایانم کردند ... احساس پرواز می کردم ... ذرات وجودم از خاک نرم کف جاده ، به وجد آمده بود ... متبلور شده بودم ... در لحظه ای عجیب ، در کناری ، دشتی را دیدم ... و مردمی ریز اندام ... که با تلاشی وصف نا پذیر ، از پیچک های درختان تاک بالا می رفتند تا به آسمان ... اگر چه به آسمان نمی رسیدند ...ولی آنها هم زندگی می کردند ...

قلبم تند می زد ... گویی به انتهای جاده رسیده بودم ... غروب خورشید ، به من نگاه می کرد ... نگاهی غم انگیز ... ولی گرم ... پدر ... روی خط افق ... به چشمان من نگاه میکرد و اشک می ریخت ... دیگر زیر پای من ، خبری از خاک نبود ... من در سبزه زاری قدم میزدم که میهمان گل ها بود ... اگر سهراب بود ، میگفت : در گلستانه چه بوی علفی می آمد ... من به سهراب می گفتم : کاش در ذهن من بودی و می فهمیدی که در گلستانه ، بوی رستگاری می آمد ... اگر چه پدر رفته بود ... ولی هنوز هم ستاره ها را داشتم ... مهتاب را داشتم و نسیمی خنک ... از جنسی دیگر ... و آسمان ... آسمانی مشکی ... و آینه ای در دست ... یادگاری از یک پیرمرد ... و دهکده اش ... و گردنبندی از جانب خدا ...

من ... در شبی به یاد ماندنی ... رستگاری را در رویای خود ساختم ...  



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 25 دی 1390    | توسط: سعید ...    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

طرد شده ...


روزی روزگاری ، پشت دورترین دریا ، کنار بزرگترین کوه ، در پست ترین فلات جهان ، روستایی بود ...

روستایی با درختان بلند ... میگفتند درختان را خدایان کاشته اند ... خدایان ...


نوشته شده در تاریخ جمعه 25 آذر 1390    | توسط: سعید ...    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

advanced SQL in 13 steps ...

اندر حکایت آموخته های این سه نفر در باب SQL  ( یا به عبارتی siquel )  و مفاهیم جانبی اش :

استاد مربوطه : جناب دکتر سحاب زاده ( معروف به سحاب )

از آن جایی این سه نفر در ترم جاری به اطلاعاتی گوهر وار و ارزشمند در باب SQL  ( یا siquel ) دست پیدا کرده اند و به دلیل اشتیاق فراوان دوستان برای یادگیری SQL ( همون siquel خودمون ) و مفاهیم جانبی آن ، بر آن شدیم تا گوشه ای از دریای آموخته های درخشان خود را در اختیار دوستان و علاقمندان قرار دهیم .

به طور کلی ، SQL  ( یا siquel ) را میتوان در قالب مفاهیم زیر بیان کرد :

مفهوم اول : اسکل ( OSQOL )
اسکل به کسی گفته میشود که در حال یادگیری SQL  است که خود به دسته های زیر تقسیم میشود :
الف ) اسکل چه ---> میزان یادگیری =30%
ب) نیم اسکل ---> میزان یادگیری = 50%
ج) اسکل ---> میزان یادگیری = 70%
د) اسکل تمام ---> میزان یادگیری =90%
* ه) ابر اسکل ---> تاکنون دیده نشده !

مفهوم دوم : مسکل ( MOSAQQEL )
کسی که SQL را به اسکل آموزش میدهد = اسکل پرور

مفهوم سوم : تسکیل ( TASQIL )
به عمل یاد دادن SQL  گفته میشود .

مفهوم چهارم : اسکول ( SQOOL )
به محل یادگیری SQL گفته میشود .

نکته 1 : به استاد تمام SQL  میگویند پاسکال ( PASQAL )
نکته 2 : روایت است SQL را پاسکال معروف پایه گذاری کرد ( PASCAL )
نکته 3 : پاسکال (PA-SQAL ) در زبان امروزی به کسی گفته میشود که برای اسکل شدن ، پایه است .

مفهوم پنجم : سکاله ( SOQQALE )
به مرض یادگیری SQL  سکاله میگویند .

مفهوم ششم : سیکل ( SIQL )
به مدرکی که بعد از "اسکل تمام" شدن به یک "اسکل" داده میشود ، سیکل میگویند .

نکته : این لفظ ، به اشتباه به یکی از مدارک تحصیلی نیز اطلاق میگردد که کاملا اشتباه است .

مفهوم هفتم : مسکول ( MASQOOL )
او ، پیر اسکلان میباشد .

مفهوم هشتم : کسل ( QESEL )
کسی که از یادگیری SQL  زده شده است .

نکته : این لفظ ، در طی سالیان دراز ، از سکل ( SEQEL ) به کسل ( QESEL  ) تبدیل شده است .

مفهوم نهم : کپسول ( QAPSOOL )
قرص اسکل ساز در 21 روز ( با این قرص ، در 21 روز اسکل شوید ! )

مفهوم دهم : اسکلیسم ( OSQOLISM )
مکتبی است برای حمایت از اسکلان .

نکته : این مکتب ، رابطه ای تنگاتنگ با مکتب " چه خوشی " دارد که در آینده درباره ی آن بحث خواهد شد .

مفهوم یازدهم : سکولش ( SEQULESH )
به عمل پیچاندن دسته جمعی کلاس استاد سحاب زاده گفته میشود .

مفهوم دوازدهم : باسکول ( BASQOOL )
به مقدار فشاری که هنگام یادگیری SQL به طرف وارد میشود .

مفهوم سیزدهم : اسکله ( ESQELE )
به دختر اسکل گفته میشود .


پس بیاموزیم که اسکل ، معنای بدی ندارد !
 *زنده باد فراگیرندگان SQL*

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1 آذر 1390    | توسط: سه نفری ...    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

چرا دهان بعضی‌ها گشاد است؟

بزرگی یا گشادی دهان علل مختلفی دارد. شایع‌ترین علت آن ، عوامل ارثی و نژادی است.... برخی بیماری‌های مادرزادی و نقص در تکامل یا تشکیل قسمتی از عضلات یا بافت نرم اطراف دهان نیز می‌تواند سبب ایجاد این مشکل باشد.


در صورتی که پای یک علت نژادی و ارثی در میان باشد و پدر یا مادر فرد یا یکی از اعضای خانواده‌اش چنین مشخصه‌ای داشته باشند، درمان خاصی برای گشادی و بزرگی دهان پیشنهاد نمی‌شود.

هر نوع درمانی که سبب تنگ شدن دهان در این افراد شود، کارآمدی باز شدن دهان را دچار اشکال خواهد کرد و مشکلات عملکردی را در  صحبت کردن به وجود می‌آورد.... و همچنین به دلیل ایجاد جوشگاه و جای زخم(در نواحیه مختلفه بدن)، باعث میشود فرد دچار سردگمی شود.

اگر عامل گشادی دهان، ناهنجاری مادرزادی باشد،بیخیال....باید کنار اومد دیگه....تحمل بفرمایید و یکم بپرهیزید.

گشادیه دهن میتواند در اثر محیط هم بوجود امده باشد.

گشادیه دهن میتواند ناشی از دغدغه های درونی هم باشد...

میشه حلش کرد...ولی اول باید خوده ادم بخواد بعد.

بدیه این مرض اینه که بعضی وقتا دهن اونجایی گشادیه خودشو نشون میده که نباید بده...

در بعضی موارد این مرض باعثه ناراحتیه خوده طرف هم میشه.

خدا نیاره روزیو که دهن گشادی با بی شرمی یکی بشن و یه نفر رو بسازن....

اون ادم دیدن داره....

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 24 آبان 1390    | توسط: بهرام ...    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

دلستر نامه



خداوند انسان را در سه دسته به زمین فرستاد.اولین دسته دسته ی حضرت ادم بود.دوم، حضرت جنتی و سوم، دار و دسته ای مرموز ...

هر کدام از این سه دسته در گوشه ای از دنیا به زندگی پرداختند . هنوز اطلاعات زیادی از جایگاه حضرت آدم در دست نیست . ولی حضرت جنتی در منطقه ای به نام ایران سکنی گزید و خانه ای ساخت گلی (geli) و کنار آن به کشاورزی و کاشت شلغم مشغول شد .

دسته سوم در منطقه ای که امروز،  جنوب گینه بیسائو نامیده میشود سکنی گزید.

بحث ما به دسته سوم باز میگردد. مردمانی از خطه گینه بیسائو. سرزمینی با اسستعداد های خاموش. این مردم کم کم به زاد و ولد پرداختند و طی صدها و هزاران سال تعدادشان رو به فزونی نهاد. ولی با توجه به ژن آنها سرعت تولید مثلشان بسیار کند بود. پس تبدیل به قبیله ای  کوچک شدند که جمعیت کمی داشت. سال ها گذشت ... این قوم گرفتار قحطی شد ... سالها این مردم برای یافتن غذا فوج فوج به مناطق مختلفی کوچیدند و بسیاری از آن ها در این راه به هلاکت رسیدند ...

سرنوشت گروهی نادر از این مردمان را به سرزمین حضرت جنتی کشاند....

ایران پیشرفت کرد!!!!

این دسته در ایران پراکنده شدند و هر کدام در نقطه ای از ایران به زندگی پرداختند واز هم بی خبر ماندند.

روزها گذشت. حضرت جنتی همچنان ایران را سرپرستی میکرد. در برگی سیاه از تاریخ،سه تن از نوادگان این قوم به دنیا امدند.

در سه نقطه سه پدیده متولد شدند، بدون انکه از هم خبری داشته باشند.

یکی از این سه پدیده در میان دو رود بزرگ شد. دیگری در میان کوهها و آن یکی در مرکز ایران... این سه پدیده در عین ناباوری در دانشگاه قبول شدند. و این طور شد که این سه فرزند از قومی مجهول بازهم به یک مکان رسیدند و در یک نقطه ، به یکدیگر پیوستند و هویت اجداد خود را زنده کردند ... در شهری منحصر به فرد ... مملو از استعداد....اردبیل (با احساس خوانده شود)

اردبیل ... شهر عجایب...

 

 

پایان قسمت اول.

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 5 مهر 1390    | توسط: سه نفری ...    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

یک مکالمه ی شبانه ...



http://up9.iranblog.com/images/62e9ta2pyu8p7rsl6ae.doc

:|



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 24 شهریور 1390    | توسط: سعید ...    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

خوب ... بد ... نه چندان بد ...

مبل ...

شاید تقصیر مبل بود ...

همون مبل کثیف تک نفره ای که گوشه ی اتاق کوچیک خونه ی کلنگی ما نشسته تا دیگران روش بشینن ...

شاید میخ بیرون زده از کنار دسته ی کهنه اش که دستمو برید ، باعث این کار شد ...

شاید هم آب و هوا ... یا صدای کولر ... همون کولری که جیر جیر میکنه ...

یا شاید رقص پشه زیر نور مهتابی ...


نوشته شده در تاریخ دوشنبه 31 مرداد 1390    | توسط: سعید ...    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

من و توپم

یه توپه کوچولو تو خونه دارم واسه خودم که دوسش دارم…بعضی وقتا باهاش حرف میزنم…

یکم کله شقه…هرچقدر بهش میگم تو گرد نیستی و یه مثلثی…باورش نمیشه…نگام میکنه…

بهم نگا میکنه و من عصبی میشم…برمیگردم بهش فحش میدم…بهش میگم احمق بفهم که تو یه مثلثی….

یکی دو روز پیش بهش هرچی گفتم که تو یه مسنطیلی بازم همین اداها رو دراورد و بروبر نگام کرد….

بعدش اروم در گوشم بهم خندید….

هر چی به خدا قسم میخورم،هرچی به اماما و بزرگا قسم میخورم…بازم انگار نه انگار…

بهش میگم وقتی داشتن تورو تو کارخونه میساختن من اونجا بودمااااا…تو یه توپه گرد نیستی…تو مثلثی…

به خدا قسم میخورم که  من تورو مدله کشیدنه مثلثام تو مدرسه میکردم؟؟!!!

یواشکی برمیگرده در گوشم میگه…هه..هه..هه..هه..

دیگه خسته میشم از گفتن….به خودم فحش میدم که با یه توپه نفهم هم صحبت شدم…

بعدش میرمو قلم کاغذمو برمیدارمو میارم….میشینم واسه خودم یه مثلث میکشم….

یواشکی میبینم اون توپ اومده درگوشی بهم میگه….ابله بازم داری دایره میکشی!!!...

برمیدارم کاغذمو پاره میکنمو میندازم دور و به اون توپ فحش میدم…

یه نفر از اون طرف میاد…دوستمه…ازم میپرسه ماجرا چیه؟؟چرا اینقد آشفته ای…

ماجرا رو براش تعریف میکنم و اون مثلثه لعنتی رو نشونش میدم….دوستم اروم در گوشم میخنده و بهم میگه عزیزم اون یه توپه گرده…نه یه مثلث…

به اون دوستم میخندم…دوستم اروم زیر لبش بهم میگه ابله….و از کنارم رد میشه و میره…

..

..

اینو رو چند نفر امتحان میکنم و ماجرا رو بهشون میگم…همشون عکس العمله مشابه نشون میدن.

بعدش دیدم اون توپه مثلث داره میاد طرفم…بهم لبخند زد و گفت…چشماتو ببند و از نو نگاه کن…از اول…

بعد از چند دقیقه چشامو باز میکنم و میبینم ….یه توپه گرد داره بهم لبخند میزنه و میگه حالا بریم بازی؟؟؟؟

توپو برمیدارمو بوسش میکنمو میگم ببخش….بریم بازی.

 

من اشتباه میدیدم…عصرش رفتم یه هرمه مثلثی شکل خریدم وآوردم خونه…

حق با توپ بود…مشکل از من بود.

از اون به بعد کمبودهایی که داشتم رو به بقیه نسبت ندادم و سعی کردم یکی یکی…کم کم…حلشون کنم.

دیدم با ساختنه یه دنیای دروغی واسه خودم فقط خودمو عذاب میدم.

با خودم فکر کردم که هرچقدر هم خدا رو قسم بخورم...اون توپ یه توپه.

و بهتره اون توپ رو با حرفام  و کارام  به خودم نخندونم.

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 27 مرداد 1390    | توسط: بهرام ...    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

نیاز!!!

سلام
سلام به تو كه می دونم جواب سلاممو قبل از سلامم دادی ،مهربونیتو همیشه نشونم دادی ،بزرگی و عظمتت رو همیشه به یادم آوردی...

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 13 مرداد 1390    | توسط: محمد صادق ...    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

سبقت گرفتن از اهل فن در کتاب خوانی....

امروز صبح توی دانشگاه تربیت معلم آذربایجان بودم...روی یکی از تابلو اعلانات این نوشته، بود...برای خودم خیلی جالب و آموزنده بود...واسه همین با عکسش واستون میذارم تا همه استفاده کنند.

"

سبقت گرفتن از اهل فن در کتاب خوانی...

یکی از مسئولین فرهنگی کشور نقل میکرد:

یک روز محضر مقام معظم رهبری رسیدم.آقا یک کتاب رمان آوردند که نام آن بچه های هاروارد بود و به من فرمودند:

این را خوانده ای؟(!!)

عرض کردم:نه(در حالی که بنده مدیر مسئول روزنامه ای میباشم.)سپس فرمودند:این کتاب درباره فلان موضوع است.ببین اینها چقدر زیبا در قالب رمان انقلاب روسیه را به خورد جوانها میدهند.

                                                                               

                                                                         حجت الاسلام پایبنده(از اساتید دانشگاه)

                                                                                                                                                                                                                                                                         "

عکسشو تو ادامه مطلب گذاشتم(ببخشید کیفیتش پایینه)

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 10 مرداد 1390    | توسط: بهرام ...    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

سکوت کن ...

اگرچه حرف و غزل در نگاهمان جاری ست



همیشه عشق برایم سکوت و ابهام است



شبیه دیدن او بین خواب و بیداری ست



چقدر پیــر شدم با مرور خاطره ها....



به ذهن خاطره هایم سکوت غمباری ست



ورق زدم به عقب تا رسم به کودکی ام



دوباره دیدن آن سادگی،چه دیداریست!



دلم شکست و غزل مرد ...آه ای مردم



چقدر طعنه و زخم زبانـتان کاری ست



اگرچه حرف و غزل ناتمام مانده ولی...


سکوت کن دلم اینجا سکوت اجباری ست

( شاعر - ناشناس ) 

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 6 مرداد 1390    | توسط: سعید ...    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^